close
تبلیغات در اینترنت
شعر امام زمان (ع)
  • صفحه نخست
  • آرشیو
  • تالار گفتمان
  • ارسال پیام
  • عضویت
  • ورود به سایت
  • ولایت
    من از اشکي که مي‌ريزد ز چشم يار مي ترسماز آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسمهمه مانديم در جهلي شبيه عهد دقيانوسمن از خوابيدن منجي درون غار مي ترسمرها کن صحبت يعقوب و کوري و غمِ فرزندمن از گرداندن يوسف سر بازار مي ترسمهمه گويند اين جمعه بيا، امّا…
جمعه 30 شهریور 1397

من از اشکي که مي‌ريزد ز چشم يار مي ترسم


موضوع : شعر , | تاریخ : پنجشنبه 26 دي 1392 و 0:0 | نویسنده : محمد درزیان خشکرودی

من از اشکي که مي‌ريزد ز چشم يار مي ترسم
از آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسم

همه مانديم در جهلي شبيه عهد دقيانوس
من از خوابيدن منجي درون غار مي ترسم

رها کن صحبت يعقوب و کوري و غمِ فرزند
من از گرداندن يوسف سر بازار مي ترسم

همه گويند اين جمعه بيا، امّا درنگي کن
از اين که باز عاشورا شود تکرار مي ترسم

شده کارحبيب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار مي ترسم

تمام عمر، خود را نوکر اين خاندان خواندم
از آن روزي که اين منصب کند انکار مي ترسم

شنيدم روز و شب از ديده ات خون جگر ريزد
من از بيماريِ آن ديده ي خون بار مي ترسم

به وقت ترس و تنهايي تو هستي تکيه گاه من
مرا تنها ميان قبرخود نگذار مي ترسم

دلت بشکسته از من لکن اي دلدار رحمي کن
من از نفرين و از عاق پدر بسيار مي ترسم

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسيدم ولي اين بار مي ترسم

دمي وصلم، دمي فصلم، دمي قبضم، دمي بسطم
من از بيچارگيّ آخر اين کار مي ترسم

جهان را قطره اشک غريبي مي کند ويران
من از اشکي که مي ريزد ز چشم يار مي ترسم




بازدید : 21
برچسب ها : شعر , امام زمان (ع) , شعر امام زمان (ع) , يار , اشك , هجران ,